<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/">
<!-- ?xml-stylesheet href="rss.xsl" type="text/xsl"? -->
<channel>
<atom:link href="https://samic.org/blog/rss/" rel="self" type="application/rss+xml" />
<title>وبلاگ سميک</title>
<link>https://samic.org</link>
<description>وبلاگ سميک</description>
<language>fa</language>
<generator>Samic</generator>
<lastBuildDate>Fri, 29 Apr 2022 11:21:21 +0000</lastBuildDate>
<image>
 <title>وبلاگ سميک</title>
 <url>https://samic.org/blog/rss/blogtop.jpg</url>
 <link>https://samic.org</link>
</image>

<item>
<title>مهاجرت: درد یا لذت</title>
<link>https://samic.org/blog/162</link>
<description><![CDATA[<br>
من به شخصه تجربه بسیار خوبی از مهاجرت داشتم و در ادامه، سعی می‌کنم چند دلیل براش بیارم اما افراد بسیار زیادی رو دیدم که تجربه‌ی مهاجرت براشون یکی از تلخ‌ترین تجربه‌های زندگیشون بوده. شاید حتی ۹۰ درصد کسانی که من دیدم، در این دسته بودن. کسانی که حتی بعد از ۵ یا ۱۰ سال، هنوز به این فکر می‌کنن که آیا باید بمونن یا باید برگردن؛ هر روز اخبار ایران رو چک می‌کنن؛ نگران رابطه‌ی ایران و آمریکا هستن؛ منتظرن ببینن توافق هسته‌ای چی میشه؛ هیچ وقت احساس نزدیکی به فرهنگ و مردم کشور میزبان نکردن؛ اگه نه هر روز، حداقل هفته‌ای چند بار با خانواده یا افراد داخل ایران در تماس هستن؛ حس می‌کنن اینجا غریب و خارجی هستن و هیچ وقت پذیرفته نمیشن؛ همیشه نگران هستن؛ نگران همه چیز.
<br>فکر می‌کنم دلیل ریشه‌ای برای اکثر این افراد، اینه که واقعا هیچ وقت مهاجرت نکردن. بلکه عموما مهاجرت داده شدن! یا واقعا به زور شرایط ایران و یا ناخواسته به عنوان تنها راه‌حل ممکن. نتیجه این شده که مهاجرت براشون یک اجبار بوده و هست. یک مجموعه از شرایط ناخواسته. و عجیب نیست که هنوز دلشون با ایرانه و اینجا احساس راحتی نمی‌کنن.
<br>اما چرا این همه آدم مهاجرت داده شدن؟ قطعا یک دلیل عمده، شرایط بد اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایرانه. اما هستند آدم‌های زیادی که مهاجرت کردن چون این راهی بوده که همه رفتن! مثلا، زمانی دبیرستان بودن و همه رفتن دانشگاه. زمانی لیسانس رو گرفتن و دیدن همه رفتن فوق‌لیسانس. زمانی فوق رو گرفتن و دیدن همه رفتن یه کشور دیگه. آیا تبعیت از اکثریت اشتباهه؟ من فکر می‌کنیم تقریبا هر تبعیتی اشباهه.
<br>مهاجرت تصمیم بسیار بزرگیه و تاثیرات بسیار بزرگی هم داره. اگه با تمام میل و خواسته و حداکثر توان نباشه، نمی‌تونه موفق بشه. مهاجرت یه ریبوت کامل سیستمه. نه تنها یه ریبوت، بلکه حتی نصب یه سیستم‌عامل جدید! اولین نیاز مهاجرت، واقعا کندن از ایرانه. نمیشه آدم یه پا ایران و یه پا خارج باشه. آدم جر می‌خوره!! 
<br>مهاجرت نیاز به پذیرش این موضوع داره که من قراره خیلی چیزها رو پشت سر بذارم. خیلی چیزها رو حتی فراموش کنم. خیلی چیزها رو از نو یاد بگیرم. به قولی، ما زمانی در ایران راه می‌رفتیم. اما الان در یک دریا هستیم و باید شنا کنیم. اگه فرد نپذیره که شرایط عوض شده، که قواعد عوض شده، که باید شنا کرد، هیچ وقت نمی‌تونه مهاجرت موفقی داشته باشه. من آدم‌هایی رو دیدم که حتی بعد از ۱۰ سال، هنوز دنبال راه رفتن توی این دریا هستن! گاهی می‌بینی دستگاهی پیدا کرده که بتونه باهاش روی آب راه بره. با زحمت بسیار در حال دویدن روی این دستگاهه تا بتونه روی آب بمونه. چقدر دوست داشتم بتونم بگم: «نمی‌خوای شنا کنی؟! به نظرت شنا کردن راحت‌تر نیست؟!»
<br>آیا راه‌حلی هست؟ برای کسایی که به زودی مهاجرت داده می‌شن؟ برای کسایی که سال‌هاست مهاجرت داده شدن؟ اولا، قطعا مهاجرت تصمیم مناسبی برای همه‌ی آدم‌ها نیست. اما اگه به هر دلیلی این تصمیم نهایی شده، به نظرم اولین قدم، بریدن وابستگی‌هاست و بعد، پذیرش واقعیت مهاجرت. واقعیت اینکه رفتن به یه کشور دیگه، خیلی از چیزها رو عوض می‌کنه. همون قدر (اگه نه بیشتر) که شرایط بیرونی تغییر می‌کنه، باید شرایط ذهنی و درونی هم تغییر کنه. فقط در این حالت هست که یک تطبیق می‌تونه به وجود بیاد.
<br>
<br>::samic::
<br>
<br>]]></description>
<guid>https://samic.org/blog/162</guid>
</item><item>
<title>تو دیگه بزرگ شدی</title>
<link>https://samic.org/blog/161</link>
<description><![CDATA[<br>
من زیاد با همه شوخی می‌کنم و اعتقاد دارم هر «زمان با هم بودن»، بهترین فرصت برای «زمان خوشگذرانی» هست. اما زیاد می‌شنوم که کسی به اعتراض میگه «تو دیگه پدر شدی» یا «تو دیگه فلان قدر سن داری». ریشه‌ی این حرف، در یکی دیگه از مشکلات فرهنگی ماست!
<br>منظور گوینده از این جمله‌ها اینه که «تو دیگه بزرگ شدی و دیگه وقت بازی و شوخی و خنده نیست».  این حرف غلطی هست چون بر فرض غلطی استوار شده که «بازی کردن، مخصوص کودکان هست».
<br>سال‌ها پیش در ایران در یک دوره‌ی روان‌شناسی عمومی (‌TA) شرکت می‌کردیم و استادی داشتیم که یک سری جملات طلایی داشت. یکی از اونها این بود: «رسیدگی به کودک درون: همیشه. زندگی کودکانه: هرگز.» درون ما و در ذهن همه‌ی ما، بخشی از کودکی ما وجود داره. ما با رفتن از یک مرحله‌ی زندگی به مرحله بعدی، اون مرحله‌ی قبل رو از دست نمی‌دیم. بلکه همیشه درون ما و بخشی از ما باقی می‌مونه و ما فقط چیزهای جدید رو به وجودمون اضافه می‌کنیم. این «کودک درون» هم بخشی از وجود ماست که خوشبخاته همیشه اون رو داریم. نقشی که کودک درون ما برای ما بازی می‌کنه، ایجاد شادی و لذت و در حقیقت، زنده نگه‌داشتن همون کودک شاد و پر شور و خوشحال سه چهار ساله هست. ما می‌تونیم با کمک این بخش از وجودمون شادی و لذت رو در زندگیمون نگه داریم. این معنی «رسیدگی به کودک درون» هست. انسان سالم از هر فرصتی استفاده می‌کنه تا به این کودک درون رسیدگی کنه و باهاش شادی کنه و ازش انرژی و لذت بگیره.
<br>اما «زندگی کودکانه» یعنی چی؟ معنی این حرف اینه که وقتی که پای تصمیم‌گیری‌های مهم زندگی میرسه، وقتی قراره ما راه خودمون رو در زندگی انتخاب کنیم، دیگه از اون کودک درون استفاده نکنیم و با عقل بزرگسالی خودمون تصمیم‌ها رو بگیریم. عاقلانه و منطقی شرایط رو بسنجیم و بهترین تصمیم رو بگیرم.
<br>برای مثال اگه من می‌خوام بستنی بخورم، بهترین زمانه که به حرف کودک درونم گوش کنم و اون مزه‌ی جالب و دلچسب رو بگیرم. اما وقتی می‌خوام خونه بخرم، انتخاب رشته کنم، انتخاب همسر، مهاجرت، شغل و هر انتخاب مهم دیگه‌ای بکنم، اینجا دیگه به حرف اون کودک درون گوش نکنم. بلکه با عقل و منطق تصمیم بگیرم. افرادی که در کودکی آسیب دیدن، عموما این مشکل رو دارن که در چنین شرایطی نمی‌تونن عقل رو بکار بندازن و به قول معروف با دلشون تصمیم می‌گیرن. من شخصی رو می‌شناختم که قصد خرید خونه داشت. رفته بود خونه‌ای رو دیده بود و خیلی خوشش اومده بود. وقتی ازش پرسیدیم که چرا این خونه رو انتخاب کردی گفت: وقتی پنجره‌ی آشپزخونه‌اش رو باز می‌کنی، یه سری گل زرد و قرمز میریزه تو آشپزخونه! و ما هی می‌گفتیم که خوب این خوبه اما بالاخره پاییز می‌شه و اصلا قیمت این خونه چقدر بود و آیا سالم بود یا نه و در منطقه‌ی خوبی قرار داشت یا نه. اما این چیزها برای اون فرد اصلا اهمیتی نداشت چون داشت با کودک درونش تصمیم می‌گرفت. من متاسفانه مدام می‌بینم که آدم‌ها به همین شکل تصمیم‌های اصلی زندگیشون رو می‌گیرن.
<br>اینجاست که به حرف اون استاد می‌رسیم: «رسیدگی به کودک درون: همیشه. زندگی کودکانه: هرگز.» ما باید از هر فرصتی استفاده کنیم تا شادی و تفریح کنیم و شور و شوق کودک درونمون رو زنده نگه داریم. از طرف دیگه، موقع تصمیم‌گیری‌های زندگی به حرف کودک درونمون گوش نکنیم و با عقل تصمیم بگیریم. اما در فرهنگ بیمار ما که بر اساس دروغ و تظاهر استوار شده، همه چیز دقیقا برعکسه. بهتره تو مهمونی دست به سینه بشینیم، بلند نخندیم و سعی کنیم در مورد موضوعات جدی حرف بزنیم تا از این ظاهر، همه فکر کنن ما چقدر بزرگ و عاقل شدیم. اما وقت خرید خونه، عقل رو کنار بذاریم و بگیم اینقدر رنگ دیواراش قشنگ بود که نتونستم نخرمش!
<br><br>
::samic::
<br><br>]]></description>
<guid>https://samic.org/blog/161</guid>
</item><item>
<title>شغل شریف روسپی‌گری</title>
<link>https://samic.org/blog/160</link>
<description><![CDATA[<br>این مطلب در دفاع از این موضوعه که روسپی‌گری هم کاریست مثل بقیه کارها و هیچ ارزش و ضد ارزشی هم براش وجود نداره.
<br>اما چرا نگاه به روسپی‌گری (به خصوص در جامعه‌ی ما) به شدت منفی هست؟ برای جواب به این سوال، شاید لازم باشه در مورد تاریخچه‌ی نگاه به رابطه‌ی زناشویی حرف بزنیم. در طول تاریخ و در جامعه‌ی مردسالاری مثل ما، نگاه به ازدواج و خانواده به این صورت بوده که برای تداوم نسل و باقی ماندن جامعه، باید زن و مرد در کنار هم خانواده‌ای تشکیل بدن. برای اینکه این دو آدم در کنار هم بمونن و بچه‌ها رو بزرگ کنن، باید انگیزه‌هایی به وجود بیاد. فرض بر این بوده که مرد، نیاز جنسی داره (و زن نداره!) و زن هم توانایی کار نداره! پس زن میتونه سکس رو به رابطه بیاره و مرد هم پشتیبانی مالی رو. در این حالت، هر دو نفر به هم وابسته هستن و خانوانده پایدار می‌مونه.
<br>معلومه که تمام این طرح و فرض‌ها اشتباهه و اساسا نمی‌تونه در جامعه‌ی امروز حرفی داشته باشه. اما تاثیرات این تفکرات هنوز در ذهن اکثر آدم‌ها وجود داره. نمونه‌ی شایع اون، موضوع مهریه‌اس. اساسا مهریه به معنی نگاه به زن به عنوان یک شئی یا کالای فروشی هست. برای همین، دختری که سن کمتری داره یا ازدواج نکرده (یعنی نو هست و دست دوم نیست!!) یا زیبایی یا توانایی خاصی داره، مهریه‌ی بالاتری داره. یعنی دقیقا نگاه قیمت‌گذاری روی شئی. دقیقا همونطور که شما ماشینتون رو می‌فروشید!
<br>اما اون طرح بالا، تاثیرات دیگه‌ای هم داره. مثلا همیشه بزرگترین مخالف روسپی‌گری، جامعه‌ی زن‌ها بوده و یک روسپی از طرف زن‌ها مورد تحقیر و آزار قرار می‌گرفته. دلیلش هم ساده‌اس. عده‌ای آدم، معتقد هستن که سکس رو به قیمت یک عمر پشتیبانی مالی می‌شه فروخت. برای همین، با کسی که سکس رو به قیمت بسیار پایین‌تری می‌فروشه، به عنوان کسی که داره بازار رو خراب می‌کنه، برخورد می‌کنن.
<br>يا تاثیر دیگه این بوده که مردها همیشه با کار کردن زن‌ها در بیرون از خانه (و بعدا با درس خوندن که باعث توانایی مالی میشه) مخالف بودن. دلیلشون هم این بوده که فکر می‌کردن اگه زن‌ها مستقل باشن و توانایی تامین مالی خودشون رو داشته باشن، پس دیگه به چه دلیلی ممکنه راضی به سکس بشن!!
<br>می‌بینیم که خیلی راحت، تاثیر اون طرح قدیمی توی ذهن آدم‌ها باقی مونده. اما اگه این چهارچوب ذهنی بیمار رو کنار بگذاریم، چرا باید روسپی‌گری کاری مثل بقیه کارها باشه؟ دلیلش بسیار سادس. همونطور که یک کارگر ساختمانی ممکنه یه روزش رو صرف بالا انداخت آجر کنه و از طریق اجاره دادن بازوش درآمد به دست بیاره، یک کارگر جنسی هم عضو جنسیش رو اجاره داده و پول گرفته. اگه تمام اون تفکرات دگم و بی‌منطق رو کنار بگذاریم، چه فرقی بین اجاره دادن بازو یا ذهن یا عضو جنسی هست؟ چطور یکی میشه «نون حلال بازو» و اون یکی میشه بدترین کار؟!
<br>اما عده‌ای برای مخالفت با روسپی‌گری استدلال می‌کنن که بسیاری از کارگران جنسی برخلاف میل و خواسته‌ی واقعی خودشون و صرفا به خاطر نیاز مالی مجبور به این کار شدن. برای جواب به این موضوع، اول باید تکلیف موضوع دیگه‌ای رو مشخص کنیم. اگر شما کسی رو مخالف میل خودش مجبور به کاری کنید، قطعا این بدترین کاریه که نسبت به یک انسان دیگه می‌شه انجام داد. حتی از نظر قانونی هم بیشترین مجازات رو داره. اگه شما کسی رو زندانی کنید و مجبور کنید برای شما یه خونه بسازه، نه تنها نشون میده که از انسانیت بویی نبردین، بلکه حتما به جرم آدم‌ربایی و برده‌داری تا آخر عمر در زندان خواهید بود.
<br>اما بحث ما اصلا این نیست. بحث ما فردیه که خودش با آزادی این کار رو انجام داده و این توانایی رو داره که هر وقت که خواست این کار رو انجام نده. اگه استدلال این هست که ممکنه یک روسپی نیاز مالی داشته داشته و به خاطر اون دست به کاری که «دوست نداره» بزنه، جواب اینکه که این بسیار غم‌انگیزه اما بسیار هم شایع هست! شاید ۸۰ درصد افراد جامعه، مشغول به کاری هستن که دوست ندارن اما به دلیل نیاز مالی مجبور به ادامه‌ی اون هستن. حسابداری رو فرض کنید که همیشه دوست داشته نقاش بشه. اما چون پولی در کشیدن تابلو نیست، مجبوره که حسابدار باقی بمونه. اگر بحث این هست که ما باید شرایطی ایجاد کنیم که «همه‌ی» افراد جامعه بتونن شغل مود علاقه‌ی خودشون رو پیدا کنن و از اون طریق پول در بیارن، من کاملا موافقم. اما اگه بحث اینه که فقط اینکه یک کارگر جنسی از کارش راضی نیست مهم هست و بقیه آدم‌ها مهم نیستن، این استدلال به نظر من وارد نیست.
<br>اما موضوع به اینجا ختم نمیشه. بسیاری از افراد این فرض رو دارن که هر کارگر جنسی حتما از شغلش ناراضی هست و صرفا به خاطر نیاز مالی مجبور به این کار شده. این نگاه از همون طرح قدیمی می‌آد که زن‌ها نیازی به سکس ندارن و اگه زنی به دنبال سکس بره، حتما مجبور شده. این فرض هم کاملا غلط هست. من مصاحبه‌های زیادی رو خوندم و مستند‌های زیادی رو دیدم که در اون با  کارگران جنسی (در یک کشور مدرن) صحبت شده و بارها این افراد گفتن که از شغلشون بسیار راضی هستن و هیچ مشکلی ندارن. یک نمونه‌اش مستندی هست که Louis Theroux ساخته. نمونه‌ی دیگه‌اش مصاحبه‌ای هست که Jim Jefferies در برنامه‌ی تلویزیونیش انجام داده. در یکی از این مصاحبه‌ها، از یکی از روسپی‌ها سوال میشه که چرا این شغل رو انتخاب کرده و اون جواب می‌ده که من سال‌ها با آدم‌های زیادی در رابطه بودم تا اینکه یکی از دوستام بهم گفت «هیچ توجه کردی که تو میتونی پول هم بگیری» و از اون به بعد شغلم رو به این عوض کردم.
<br>فرض دیگه‌ای که وجود داره اینه که همه‌ی کسانی که با یک روسپی در ارتباط هستن، مردانی هستن که دارن به همسرشون خیانت می‌کنن. این هم فرض غلطیه و آمار هم نشون میده که اینطور نیست. مثلا در یکی از همین مستندها، یکی از مشتری‌ها مصاحبه می‌کنه و میگه که یه سریاز قدیمی جنگ هست و مشکلات جسمی و روحی فراوانی داره و میگه با این شرایط، هیچ کس راضی نمیشه با اون ازدواج کنه. آیا این آدم دیگه حق نداره تا آخر عمر سکس داشته باشه؟!
<br>فرض دیگه‌ای که وجود داره و احتمالا از همون طرح قدیمی نشات می‌گیره، اینه که یک روسپی حتما زن هست. این هم فرض غلطیه چون یک مرد هم میتونه سرویس جنسی ارائه بده و درسته که آمار نشون میده که تعداد کارگران جنسی مرد بسیار کمتره، اما حتما وجود داره. و التبه هر چقدر که جامعه بیشتر به سمت این نگاه درست میره که دوگانه‌ی جنسیتی یا اساسا تفکیک جنسیتی معنی نداره، این تعاریف هم بیشتر مات خواهند شد.
<br>اما شاید این سوال برای شما به وجود بیاد که چرا این همه استدلال و بحث برای عادی کردن روسپی‌گری لازمه؟ شاید ساده‌ترین دلیل این باشه که چه ما بخوایم یا نخوایم، این اتفاق در همه‌ی جامعه‌ها می‌افته. حتی در کشور ایران با وجود تمام مخالفت‌ها، بار منفی فرهنگی، و قوانین سرسخت مجازاتی و احتمال سنگسار، شاید درصد روسپی‌گری از بسیاری از کشورهای دیگه بیشتر باشه. اما عادی‌سازی روسپی‌گری و قانونی کردنش باعث میشه که کنترل بهتری به وجود بیاد. در کشورهایی که روسپی‌گری آزاد هست، افراد مجبور هستن که فقط در مکان‌های مشخصی حاضر باشن، تست‌های سلامتی مداوم داشته باشن، و بسیاری از مزایای دیگه. مثلا اکثر کارگران جنسی از اینکه در یک مرکز مشخص کار می‌کنن راضی هستن چون می‌دونن که امنیت وجود داره و اگه یک مشتری بخواد کاری بکنه که اونها راضی نیستن با زدن یک دکمه، مسئولین امنیتی مرکز اون مشتری رو دستگیر میکنن. برخورداری از بیمه درمانی یا حقوق عادی مثل بقیه‌ی افراد جامعه هم از مزایای دیگه‌اس.
<br>اما مهمتر از همه اینکه، مثل موضوع اعتیاد، هزینه‌ای که پلیس و جامعه صرف مبارزه با روسپیگری می‌کنه باید در راه‌های دیگه مثل آموزش صرف بشه. شاید ما بعد از همه‌ی اینها، و تنها اون وقت، بتونیم بگیم که «ما واقعا به فکر روسپی‌ها هستیم و می‌خوایم بهشون کمک کنیم»!
<br>
<br>::samic::<br><br>]]></description>
<guid>https://samic.org/blog/160</guid>
</item><item>
<title>نویسنده‌ی تنبل</title>
<link>https://samic.org/blog/159</link>
<description><![CDATA[<br>یه دسته‌بندی کلی از سریال‌ها وجود داره که من خیلی باهاشون مشکل دارم! نمی‌دونم آیا اسمی واسه این روش از فیلم‌نامه‌نویسی هست یا نه، اما توصیفش می‌کنم و می‌گم که مشکلش چیه.
<br>سریال‌هایی که از این نوع هستن، عموما در ابتدا، زمانی رو صرف درست کردن یه دنیای خاص با قوانین خاص خودش می‌کنن. بعد هر بار کاراکترها رو توی شرایط سخت و خاصی قرار می‌دن که از نظر بیننده، یک بن‌بست حساب می‌شه. در این حالت، بیننده می‌پذیره که هیچ راه فراری از این بن‌بست وجود نداره و نویسنده ناچار خواهد بود که داستان رو تموم کنه. این همون جایی هست که بیننده اصلا نمی‌تونه حدس بزنه «بعدش چی می‌شه!». دیگه هیچ راهی برای ادامه‌ی داستان وجود نداره و دقیقا همین حالت هست که بیننده رو جذب و میخکوب می‌کنه تا ببینه قراره چه اتفاقی بیافته. اما هر بار، نویسنده یک شرایطی رو به وجود می‌آره که داستان از بن‌بست خارج می‌شه و سریال ادامه پیدا می‌کنه! از این سریال‌ها، خیلی زیاد وجود داره اما نمونه‌هایی که الان تو ذهن منه، سریال Lost و Game of Thrones هست. تو هر دوی این سریال‌ها، این وضعیت زیاد پیش می‌آد که شخصیت‌های داستان، توی یک بن‌بست کامل گیر می‌کنن. با توجه به تمام اطلاعاتی که تاکنون نویسنده به ما داده، هیچ راه فراری از این مخمصه وجود نداره. اینجاست که بیننده واقعا به وجد می‌آد! جمله‌ی «پس یعنی الان چی می‌شه؟!» ذهن بیننده رو پر می‌کنه و شاید یک اضطرابی که همراه این بن‌بست وجود داره، هیجان رو به وجود می‌آره. اما همیشه این بن‌بست‌ها به یک شکل دیگه که از قبل قابل تصور نبود، حل می‌شه و داستان برای یک اپیزود دیگه هم ادامه پیدا می‌کنه.
<br>مشکل من با این نوع داستان‌نویسی، اینه که وقتی نویسنده توی این بن‌بست قرار می‌گیره، دیگه به قوانین اولیه‌ی داستان پایبند نیست و بلافاصله چند شرایط و یا قوانین جدید ایجاد می‌کنه که از بن‌بست در بیاد. مثلا فرض کنید همه‌ی شخصیت‌های اصلی داستان، توسط دشمنی که چندین برابر اونها هست، محاصره شدن و هیچ راه فراری ندارن. در این حالت، بیننده نتیجه می‌گیره که با توجه به اطلاعاتی که تاکنون داشتیم، کشته شدن همه‌ی این شخصیت‌ها قطعیه. اما نویسنده برای فرار از این بن‌بست، سریع یه اطلاعات جدیدی رو به داستان اضافه می‌کنه. مثلا دقیقا در همون لحظه هست که متوجه می‌شن یکی از شخصیت‌ها، توانایی پرواز داره و میتونه همه رو از اون محاصره ببره بیرون! توجه کنید که اگر بیننده از قبل می‌دونست که یکی از شخصیت‌ها همچین توانایی داره، دیگه اون بن‌بست معنی نداشت. در واقع نویسنده با پنهان کردن یک سری از اطلاعات (و یا شاید در واقع، درست کردن اونها در لحظه)، داستان رو بی‌دلیل هیجان‌انگیز کرده. این عدم پایبندی به قوانین اصلی و خلق قوانین و شرایط جدید، هر زمان که نویسنده لازم می‌دونه، باعث می‌شه عملا هیچ وقت پایانی برای داستان وجود نداشته باشه. برای همین، سریال می‌تونه برای ۱۰‌ها و ۱۰۰‌ها اپیزود ادامه پیدا کنه و مدام هم بیننده رو سرگرم نگه داره.
<br>من فکر می‌کنم این روش از داستان‌نویسی، خیلی سطح پایینه و به خاطر همینه که می‌گم «نویسنده‌ی تنبل». در حالت درست، من انتظار دارم که نویسنده در ابتدای داستان، تمام قوانین و شرایط رو توضیح بده و بعد با توجه به اون محدودت‌های از پیش تعریف شده، داستان رو خلق کنه و پیش ببره. در این حالت، مخاطب هم می‌تونه داستان رو دنبال کنه و بدونه که چه اتفاقاتی ممکنه بیافته. اما نویسنده‌ی تنبل ما، فقط داستان رو  تصادفی به یک سمت می‌بره و هر جایی که گیر کرد، با اضافه کردن چند قانون یا شرایط جدید، ار بن‌بست بیرون می‌آد و داستان رو ادامه می‌ده.
<br>به خاطر همینه که من تحمل تماشای این سریال‌ها رو ندارم.<br /><br>
::samic::<br />
<br />
]]></description>
<guid>https://samic.org/blog/159</guid>
</item><item>
<title>مهمون‌بازی</title>
<link>https://samic.org/blog/158</link>
<description><![CDATA[<br />
«مهمون‌بازی» یه نمایش ایرانی، یه تئاتر فرهنگی ماست و به این شکل انجام می‌شه:

<br />

من از چندین روز قبل به شما زنگ می‌زنم و شما رو رسما دعوت می‌کنم که جمعه شب منزل ما تشریف بیارید. توجه کنید که کلمات «منزل» و «تشریف» حتماً باید استفاده بشه. اگه بگم "فردا بیا اینجا دور هم باشیم"،  اصلاً نمیشه. بعد در طول این چند روز، حسابی خونه تکونی می‌کنم. جارو، تی، گردگیری، تمیز کردن زیر مبل! بعد شروع می‌کنم برای اون شب تدارک دیدن. میوه و شیرینی خیلی خوب، چندین نوع غذای فانتزی و خیلی مفصل، دسر، پیش‌غذا و غیره. همینطور فکر می‌کنم که نوشیدنی چی باشه. اول شربت آناناس-انبه بدم یا کاپوچینو. چایی رو با چی سرو کنم. چیدمان میز چی باشه. اون شب هم یه لباس خیلی شیک بپوشم. یا آرایشگاه برم یا حداقل یه آرایش خیلی خوب بکنم. موهارو که چند روز پیش رنگ کردم. همه چیز مرتب و فوق‌العاده باشه. شما هم همین کارا رو بکنید. لباس و آرایشگاه و غیره. بعد شما چند ساعت دیر بیاین و بگید تو ترافیک گیر کردم (اما واقعیت اینه که هیچ ترافیکی نبوده. فقط "خوب نیست آدم سر اون ساعت بره"!). بعد یه چیزی هم بگیرید بیارید چون "آدم دست خالی که نمی‌تونه بره"! بعد می‌شینیم، شما از خونه من تعریف می‌کنید، من از لباس شما تعریف می‌کنم. شما از غذا تعریف می‌کنید، من از موهای شما تعریف می‌کنم. مدام هم می‌گم "چای میل دارید دوباره بیارم؟"، "از اون میوه‌ها میل نکردید"، "اون شیرینی رو خودم پختم حتماً امتحان کنید". بعد هم که شما رفتید من از خستگی غش می‌کنم و فحش می‌دم که "این پدرسگ چرا اینقدر نشست و چرا نگفت من می‌خوام شب زود بخوابم". فردا صبح هم که مراسم تشکر هست. شما باید زنگ بزنید یا حداقل پیام بدین که "چه میزبانی عالی و چه شب خوب و به یاد موندنی داشتیم". بعد شما هر کسی رو دیدن بگین "رفتم خونه فلانی، تعریفی نداشت. خیلی خونش دلگیر بود و دست‌پختش بده و غذاش کم نمک بود". من هم هر کسی رو دیدم بگم "فلانی اومد خونم، اینقدر موهاش زشت شده بود و عطرش بد بود که حالم به هم خورد". اینجوری مراسم مهمون‌بازی رو تموم می‌کنیم تا دفعه بعد که نوبت شماست که من رو دعوت کنید و همه‌ی این کارا رو تکرار کنیم!

<br />

ما چه بیماری داریم؟! این فرهنگ ایرانی (که اینقدر هم بهش می‌نازیم) چه مزخرفیه؟!

<br />

چرا اینکارا رو می‌کنیم؟ چون همش بازیه. سیاه‌بازیه. واقعیت اینه که نه من از شما خوشم میاد و نه شما از من. اما چون "بالاخره آدم باید با همه ارتباط داشته باشه" (که قطعاً حرف غلطیه چون درسته که آدم باید با دیگران ارتباط داشته، اما نه با "همه" و نه با "هرکسی") تو این تئاتر مسخره شرکت می‌کنیم. ته ماجرا هم اینه که من از شما می‌ترسم. وحشت دارم. می‌گم "میره پشت سرم می‌گه رفتم خونشون، آینه دستشویی لک بود. اون وقت آبروی من جلوی در و همسایه و دوست و آشنا و فامیل میره". من از شما وحشت دارم پس تمام تلاشم رو می‌کنم که همه چیز عالی باشه که جایی برای انتقاد شما نمونه. غافل از اینکه شما (هم مثل من) بالاخره یه چیزی رو پیدا می‌کنید که نیش خودتون رو بزنید.
<br />
چرا ما اینکارا رو می‌کنیم؟ چون ما ایرانی‌ها آدم‌های مهربونی نیستیم. ما «مهرطلب» هستیم. تشنه و گرسنه‌ی مهربونی.
<br />
اگه فکر می‌کنید "خوب آره اما چی کار کنیم. مهمونی همینه دیگه"، بگذارید مدل درستش رو هم بگم.
<br />
من به شما زنگ می‌زنم می‌گم "امشب اگه حال داری و وقت داری، یه سر بیا اینجا دور هم باشیم یه گپی بزنیم" یا شما زنگ می‌زنید می‌گید "دلم تنگ شده برات، امشب خونه هستی یه سر بیام پیشت؟" بعد هم نه لازمه خونه رو تمیز کنم نه گردگیری! می‌تونم یه کم خونه رو مرتب کنم اگه چیزی هست که سر راهه اما نه اینکه بیشتر از ۱۰ دقیقه بشه. شما میاین. دست خالی. چون شما مهم هستید نه چیزی که می‌آرید. من برای شام یا از بیرون غذا می‌گیرم، یا پیتزا یا یه چیزی که داریم رو دور هم می‌خوریم. می‌گیم و می‌خندیم. شاید یه فیلم هم ببینیم. واقعاً و حسابی خوش می‌گذره. وقتی هم که دیدم داره خوابم می‌گیره میگم "پاشو پاشو برو خونتون که من باید برم بخوابم فردا صبح زود باید بیدار بشم". شما من رو دوست دارید. من شما رو دوست دارم. ما واقعاً دوست هستیم. نه تعارف داریم. نه از دست هم ناراحت می‌شیم. هیچ وقت دنبال عیب و ایراد نیستیم. دو تا دوست هستیم که از هم‌صحبتی با هم لذت می‌بریم و از پیشرفت و شادی دوستمون هم شاد و خوشحال می‌شیم.
<br />
اما حیف که فرهنگ آریایی باید برینه تو زندیگیمون.
<br /><br />
::samic::
<br /><br />]]></description>
<guid>https://samic.org/blog/158</guid>
</item>
</channel>
</rss>
